چهارشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۸۸، ۰۴:۰۹ ب.ظ
عشق آسمانی
سردار زهرایی
امروز دلم خیلی گرفته بود. برای اینکه دلم آروم بشه رفتم پیش شهید اسلامی نسب .
وقتی که میرسی وارد که میشی انگار وارد گلستان شدی بی
خود نیست اسمش گلزاره. زیارتنامه خوندم. اما اول به شهدای
دیگه سر زدم و بعد رفتم کنار مزار حاجی . از دور که عکسش
با اون لبخند زیباش رو دیدم یه آرامش خاصی پیدا کردم.
الحمدالله کنار حاجی همیشه شلوغه ، برای همین عقب نشستم
و درد دل و نجوا کردم. اگر کسی برای بار اول بیاد فکر میکنه
اینا که اینطور کنار مزار شهید اسلامی نسب
می شینند و ضجه می زنند نسبت نزدیکی با حاجی دارند مثلا
فرزند حاجی یا برادر و خواهر حاجی یا همرزم حاجی ، اما نه
اینها نسبتشون با حاجی نسبت عشقه یعنی وقتی
با حاجی حرف میزنند احساس آرامش می کنند و یقین دارند که
حاجی صداشون را می شنوه و پاسخشون رو میده ، وقتی به
حاجی نگاه می کنم به حاجی می گم: حاجی ببین مصطفی
محمدی چطور بعد از چند سال به مراد دلش رسید ، خدا شهادت
را نصیبش کرد و در کنار شما آرمید ، دعا کن من هم به خیل
شما بپیوندم حاجی باور کن خیلی دلتنگم بعضی وقتها از
دلتنگی برای خودم میخونم یا با یاد شهدا صفا میکنم ، کسی که
جنون عشق شما و راه شما فراگرفتش دلتنگ میشه و کاری هم
به حرف دیگران نداره. هرسال که از عمرم میگذره میگم نکنه
دیر بشه نکنه دیگه شهادت نصیبم نشه کاشکی همه برام دعا
می کردند تا اگه دعای خودم مستجاب نمیشه حداقل دعای
دیگران در حقم مستجاب میشد.
۲۰ آبان ۸۸ ، ۱۶:۰۹