پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۸۸، ۱۲:۴۹ ب.ظ
شعر (دریچه ای از عشق)
پیش از اینها آسمان گلپوش بود پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عدهای آتش شدند بعد کوچ کوهها آرش شدند
بعضی از آنها که خون نوشیدهاند ارث جنگ عشق را پوشیدهاندعدهای «حُسن القضا» را دیدهاند عدهای را بنزها بلعیدهاند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند از بسیجیها بسیجیتر شدندآی، بیجانها! دلم را بشنوید اندکی از حاصلم را بشنویدتو چه میدانی تگرگ و برگ را غرق خون خویش، رقص مرگ راتو چه میدانی که رمل و ماسه چیست بین ابروها رد قناصه چیست تو چه میدانی سقوط «پاوه» را «باکری» را «باقری» را «کاوه» را هیچ میدانی «مریوان» چیست؟ هان! هیچ میدانی که «چمران» کیست؟ هان!هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟ هیچ میدانی «دوعیجی» در کجاست؟ این صدای بوستانی پرپر است این زبان سرخ نسلی بیسر استتو چه میدانی که جای ما کجاست تو چه میدانی خدای ما کجاست با همانهایم که در دین غش زدند ریشة اسلام را آتش زدند با همانها کز هوس آویختند زهر در جام خمینی ریختند پای خندقها اُحد را ساختند خونفروشی کرده خود را ساختند باش تا یادی از آن دیرین کنیم تلخِ آن ابریق را شیرین کنیمبا خمینی جلوه ما دیگر است او هزاران روح در یک پیکر است ما ز شور عاشقی آکندهایم ما به گرمای خمینی زندهایم گر چه در رنجیم، در بندیم ما زیر پای او دماوندیم ما سینه پر آهیم، اما آهنیم نسل یوسفهای بیپیراهنیم ما از این بحریم، پاروها کجاست؟ این نشان! پس نوشداروها کجاست؟ای بسیجیها زمان را باد برد! تیشهها را آخرین فرهاد برد من غرور آخرین پروانهام با تمام دردها همخانهام ای عبور لحظهها دیگر شوید! ای تمام نخلها بیسر شوید!ای غروب خاک را آموخته! چفیهها! ای چفیههای سوخته!ای زمین، ای رملها، ای ماسهها ای تگرگِ تقتقِ قناصهها جمعی از ما بارها سر دادهایم عدهای از ما برادر دادهایم ما از آتشپارهها پر ساختیم در دهان مرگ سنگر ساختیم زندههای کمتر از مردارها! با شما هستم، غنیمتخوارها! بذر هفتاد و دو آفت در شما بردگان سکه! لعنت بر شما باز دنیا کاسه خمر شماست باز هم شیطان اولیالامر شماست با همانهایم که بعد از آن ولی شوکران کردند در کام علی باز آیا استخوانی در گلوست؟ باز آیا خار در چشمان اوست؟ ای شکوه رفته امشب بازگرد! این سکوت مرده را در هم نورد از نسیم شادی یاران بگو! از «شکست حصر آبادان» بگو! از شکستن از گسستن از یقین از شکوه فتح در «فتح المبین» از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو ای شکوه رفته! از «مهران» بگو! از همانهایی که سر بر در زدند روی فرش خون خود پرپر زدند شبشکاران سحراندوخته از پرستوهای در خود سوخته زان همه گلها که میبردی بگو! از «بقایی» از «بروجردی» بگو!پهلوانانی که سهرابی شدند از پلنگانی که مهتابی شدند ای جماعت! جنگ یک آیینه است هفته تاریخ را آدینه است لحظهای از این همیشه بگذرید اندر این آیینه خود را بنگرید •ابتدا احساسهامان تُرد بود ابتدا اندوههامان خرد بود رفتهرفته خندهها زاری شدند زخمهامان کمکمک کاری شدند •ای شهیدان! دردها برگشتهاند روزهامان را به شب آغشتهاندفصلهامان گونهای دیگر شدند چشمهامان مست و جادوگر شدند روحهامان سخت و تنآلودهاند آسمانهامان لجنآلودهاند هفتهها در هفتهها گم میشوند وهمها فردای مردم میشوند...فانیان وادی بیسنگری! تیغهای مانده در آهنگری حاصل آن ماجراها حیرت است؟ میوه فرهنگ جبهه عشرت است؟ حاصل آغازها پایان شده است؟ میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟ زخمیام، اما نمک... بیفایده است درد دارم، نیلبک... بیفایده است عاقبت آب از سر نوحم گذشت لشکر چنگیز از روحم گذشت جان من پوسید در شبغارهها آه ای خمپارهها، خمپارهها!
این شعر فرستاده شده از دوست عزیزمان گمنام ترین گمنام .شماهم میتوانید مطلی بفرستید تا ما از اون در وبلاگمون استفاده کنیم.
۸۸/۰۹/۱۹
hamid