شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۸۹، ۰۸:۰۵ ب.ظ
نامه دختر شهید علمدار به پدرش
نامه دختر شهید علمدار به پدرشبابا مجتبی سلام :
امیدوارم
حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. یادش بخیر! آن روزها که مهد کودک
بودم و موقع ظهر به دنبالم می آمدی.همیشه خبر آمدنت را خانم مربی به من می
رساند: سیده زهرا علمدار! بیا بابات آمده دنبالت.
و تو در کنار راه پله مهد کودک می نشستی و لحظه ای بعد من در آغوشت
بودم. اول مقنعه سفیدم را به تو می دادم و با حوصله ای بیاد ماندنی آن را
بر سرم می گذاشتی و بعد بند کفش هایم را می بستی و در آخر، دست در دستان
هم بسوی خانه می آمدیم و با مامان سر سفره ناهار می نشستیم و چه بامزه بود.راستی
بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برایت و بعد از آن با صدای بلند، رو به روی
عکس تو ایستادن و خواندن؛ انگار آدم سبک می شود. مادر می گوید: بابا خیلی
مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من می خواهم بعد از این نامه ای
برای خدا بنویسم و به او بگویم که می خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و
اصلاً باهاش قهر نکنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت که با خدا
دوست باشند و فقط با او درد دل کنند. مادر بزرگ می گوید هرچه می خواهی از
خدا بخواه و من از خدا می خواهم که پدر مردم ایران حضرت آیت ا.. خامنه ای
را تا انقلاب مهدی(عج) محافظت فرماید و دستان پر مهر پدرانه اش همیشه بر
سرِ ما فرزندان شهدا مستدام باشد. ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سیده زهرا
۸۹/۰۳/۲۹