چهارشنبه, ۹ تیر ۱۳۸۹، ۰۹:۳۷ ب.ظ
از زمین و زمان کنده شده بود
از زمین و زمان کنده شده بود کولهپشتیاش را به من سپرد و رفت. حالا باید بروم و کولهپشتی را به خانوادهاش بدهم. اما چگونه؟ چگونه باید بروم؟! چند
روزی بود که "علی" غیبش زده بود. بعضیها میگفتند که رفته مرخصی اما بعد
گفتند که توی منطقه دیده شده است. یک روز نزدیکای غروب پشت منطقه عملیاتی
او را دیدم. لباس بسیجی به تن داشت و در دستش کوله پشتی و اسلحه انفرادی
کلاشینکف بود. باخوشحالی به سویش دویدم. ـ"چرا بیخبر ما را ترک کردی؟" بعد از روبوسی در حالیکه روی زمین مینشست، گفت: ـ"میشه چایی درست کنی، بخوریم؟"
کتری را برداشتم و گفتم: "خب، چایی هم درست میکنم. "علی" سرش را پایین انداخت و گفت: "آفرین آقا رضا آفرین چایی را بده بخوریم!" خشکم زد. دیدم که گونههایش گل انداخته است. گفتم: "نگفتی کجا بودی؟" لبخندی زد و گفت: "بالاخره یک جایی بودیم دیگر!" نمیخواست
چیزی بگوید. من هم پیله نکردم. بعد که شهید شد، فهمیدم که بصورت یک رزمنده
تک تیرانداز همراه یکی از گردانهای لشکر عاشورا توی عملیات بدر شرکت کرده
است. علی محو تماشای غروب شده بود و من هم محو تماشای او. گفت:
"کولهام را به تو میسپارم. چیزی ندارم. کمی لوازم شخصی و یک وصیت نامه
تویش هست. میخواهم بروم عملیات!" طور غریبی حرف میزد. از زمین و زمان کنده شده بود. اشک به چشمهایم دوید و آهسته گفتم: "خدا پشت و پناهت!" چه میتوانستم غیر از این بگویم. بعد ناگهان پرسیدم: "مسئولین میدانند؟" سکوت کرد و چیزی نگفت. فهمیدم هوای رفتن همه وجودش را پر کرده است. گفتم: "بهتره بمانی. جای تو را جبهه برادران دیگر میتوانند پر کنند اما بیحضور شما کارها لنگ میشود!" چیزی نگفت و باز شفق را به تماشا گرفت... پاسی از شب گذشته برخاست. "من میروم!" گفتم: "پیاده که نمیشود!" گفت: "پس اگر زحمتی نیست مرا با ماشین برسان!" یکی از تویوتاها را روشن کردم و رفتیم به طرف جزیره مجنون. بچههای لشکر عاشورا پشت کمپرسیها سینه میزدند و نوحه میخواندند. به جاده جزیره مجنون رسیدیم. "نگه دار! من با همین بچههای بسیجی میروم!" گفتم:"بیا تا جزیره برویم!" صورتم را بوسید و سراغ یکی از کمپرسیها رفت. خود را بالا کشید و در بین نیروها ناپدید شد. عملیات
آغاز شد. ما نزدیکیهای رودخانه دجله مقر زده بودیم. آن روز برای بردن آب
به خط لشکر عاشورا رفتم. موقع بازگشت، جلوی یکی از بسیجیها را که با
موتور داشت میآمد، گرفتم. "از بچهها چه خبر؟!" سراپا گردوخاک بود. گفت: "منظورت کیه؟" گفتم: "علی تجلایی" رویش را برگرداند و با حسرت گفت: "شهید شد." چیزی در دلم سقوط کرد. ناباورانه پرسیدم: کجا؟ کجا شهید شد؟" به آن سوی دجله اشاره کرد و گفت: "توی همان منطقه کیسه مانندی که دجله آن را دور میزند." چند لحظه بعد سوار بر موتور، آن سوی پرده اشک میلرزید و دور میشد. حالا باید بروم و کولهپشتی را به خانوادهاش تحویل بدهم. اما چگونه... چگونه باید بروم!؟ منبع: روزنامه جمهوری اسلامی
۸۹/۰۴/۰۹